الناز گلیالناز گلی، تا این لحظه: 14 سال و 3 ماه و 28 روز سن داره

الناز گـــلی

مسافرت

    دختر عزیزم الناز روز چهارشنبه 12 تیر 92 من وتو و بابا با خانواده مامان جون ( بابا و مامان جون و خاله ها و دایی) همگی با هم رفتیم استان چهارمحال بختیاری.شب اول کوهرنگ رفتیم و فردای آن روز جاهای دیدنی انجا مثل غار یخی و چشمه دیمه و آبشار شیخ علی خان را  رفتیم.مناظر طبیعی خیلی قشنگی داشت تو هم حسابی خوشت امده بود گلم .روزهای بعد هم جاهای دیدنی دیگه این استان مثل فارسان(پیر غار و ..) و بروجن و لردگان(آبشار اتشگاه) را دیدیم و 16 تیر نزدیکای ظهر هم برگشتیم.نازنینم خدای متعال را سپاسگذارم که تو سالم و سلامت کنار من و بابا هستی انشاالله همیشه وجود قشنگت کنارمان باشه دخترم    13تیر کوه یخی تالاب چغاخو...
10 مرداد 1392

روزهای شیرین

دختر عزیزم الناز روزها و زمان های با تو بودن خیلی  سریع میگذرند و هر روز که میگذرد خدای مهربان را شاکرم از اینکه تو را به من و بابا  داده است این چند ماهی که از سال جدید گذشته است سرشار از خاطرات شیرین و به یاد ماندنی از دختر نازنینم  بوده لحظه به لحظه و روز به روز چیزهای بیشتری از دنیای پیش روت را یاد میگیری و کشف میکنی و منم سعی میکنم بیشتر کارهای شیرینت و لحظه های مهمت را برات ثبت کنم و برات تو وبلاگت یادداشت کنم .مثلا بعد از تعطیلات نوروز بعضی اتفاقات مهم با الناز خانمی : 1/17 الناز خانم را دیگه تو خانه خودمان پوشک نکردیم و روی صندلی اش نشاندیمش و فقط برا بیرون از خانه پوشکش میکنیم 1/18 رفتن به بهداشت و گر...
8 خرداد 1392

پنجمین و ششمین دندان

الناز خانم 5 اردیبهشت ماه پنجمین دندانت جوانه زد و روی لثه های قشنگت نمایان شد و 11 اردیبهشت ماه ششمین دندان خانم خانما بیرون امد. مامانی فدای ان دندانای قشنگت بشه       ...
17 ارديبهشت 1392

تاب تاب عباسی

دخترم الناز باید ببخششی زیاد برات مطلب نمینویسم هنوز تو خانه جدیدمون اینترنت نداریم و الان دارم از خانه مامان جون این مطلب را برات مینویسم.گل زندگی ام  نمیدانی کارات چقدر  شیرین شدن کاش بزرگ که میشدی این روزها را فراموش نمیکردی و یادت میماند.از 20 فروردین ماه بابا جون و  بابا برات تابت را جلوی ورودی اتاقت نصب کردند و روزی چند بار میزارمت تو تابت و بازی میکنی و خیلی دوستش داری. این هم عکسی از النازی است روی تابش ...
17 ارديبهشت 1392

عکس های نوروز

    الناز جان دخترم برات چندتایی از عکس هایی را که نوروز امسال ازت  گرفتیم  گذاشتم   دو تا عکس از الناز جان با دختر عمو ریحانه     این دو تا عکس از الناز خانمه با دختر عمو گلشید ...
6 ارديبهشت 1392

سومین و چهارمین دندان

دخترم الناز جمعه 30 فروردین ماه در راه برگشت از ماهشهر بودیم (دو سه روزی رفتیم خانه خاله نسرین و دایی حسن) که متوجه شدم سومین دندان الناز  خانم (بالا سمت راست)بیرون زده و امروز هم 3 اردیبهشت متوجه شدم چهارمین دندان الناز خانم از دندان های بالایی بیرون امده .مباررررررررررررک باشه دخملم                       ...
3 ارديبهشت 1392

سال نو

الناز جان سال نوت مبارک باشه امسال اولین ساله که تو در کنار من و بابا بودی و به همین خاطر برای من و بابا تحویل سال خیلی به خصوص و مبارکی به حساب می امد خیلی از اینکه کنارمان بودی خوشحال بودیم و خدا  را سپاس گفتیم.لحظه دقیق تحویل سال ساعت 14.31.56 روز چهارشنبه 30 اسفند بود من و  تو بابا موقع تحویل سال با هم قران خواندیم و از خدا خواستیم به همه سلامتی عنایت بده و خصوصا گل خوشبوی زندگی ما الناز خانم همیشه سالم و سلامت کنارمون باشه.عزیزم بعد سه تاییمون اماده شدیم و رفتیم خانه مامان جون و اقا جون و سال نو ر ا بهشون تبریک گفتیم و بعدش خانه عزیزجون رفتیم و سال نو را به انها هم تبریک گفتیم و الناز جان هم دختر عموهای گلش ریحانه جون و گلشید...
26 فروردين 1392

خانه جدید

دخترم الناز خیلی وقته که برات مطلبی ننوشتم تو این زمانی که گذشته اتفاقای زیادی رخ داده که یکی یکی برات مینویسم.مهمترین اتفاق قبل از سال جدید رفتن من و تو بابا به خانه جدیدمون بوده که اتفاقا یکی از دلایلی که باعث شده  که این چند وقت برات مطلب ننویسم همین بوده چون خیلی برای اسباب کشی کار داشتم و فرصت نکردم البته هنوز خانه جدیدمون تلفن و اینترنت نداریم که قراره تو چند روز اینده بکشیم.٢٧ اسفند ماه بعد از یه هفته تلاش برای شستشوی خانه جدید و جمع کردن وسایلمون اسباب کشی کردیم و تا چند لحظه قبل از  تحویل سال داشتیم وسایل را میچیدیم .خیلی سخت بود که از خانه قبلی که نزدیک مامانی بودیم داشتیم میرفتیم ولی برای رفتن به  خانه جدید که خدا ...
26 فروردين 1392

شیرین زبانی

الناز جان مامان نمیدانی چقدر کارات و حرف زدن هات شیرین شدندن.همین چند لحظه پیش برای اولین بار کلمه بابا را گفتی همیشه به به میگفتی ولی الان بابا گفتی نمیدونی بابا چقدر خوشحال شد .همین چند روز پیش 13 اسفند ماه برا اولین بار به من گفتی اعظم.خودت نمیدونی چقدر با این شیرین زبانی هات دوست داشتنی شدی عزیزم.به طرز خیلی بامزه ای هم از اوایل این ماه تند تند به صورت نشسته میای جلو و بیشتر از هر چیزی وقتی سفره را پهن میکنیم برای بهم زدن سفره میای جلو .البته برای سر در اوردن از هر چیز جدیدی که میبینی همین کار را میکنی ان موقع است که مامان دوست دارم تا میتونم ببوسمت نفسم              ...
15 اسفند 1391